مردی پشت آئينه
دوباره شبی دیگر آمده بود ، به درون اتاقم آمدم و پنجره ها را بستم . من در این خانه ی تنها ، تنها بودم وغم تمام عالم به دلم ریخته بود. آسمان خانه ام ابری بود و یکسره روی زمین ابری با آن . باد از میان لولای پنجره ها زوزه می کشید و ابر آسمان خانه ام ، بارانش گرفت .
ناگهان احساس کردم که کسی آنجا ، بیرون ، در زیر درخت چنار ، در پشت پنجره ام می گرید . احساسی غریب می گفت که کسی مرا دزدانه از سوی تاریک اتاق نگاه می کند. به عقب برگشتم و مردی را در آئینه یافتم که در چشمانم خیره مانده بود و از ترس مو به تنش سیخ بود ، رنگ در چهره نداشت و تاجی از خار بر سرش گذاشته بودند .
بیست و سه سال از آن روزی می گذشت که در آن قاب شیشه ای اسیرش کرده بودم ولی نه ، بیست و سه سال و پنج ماه و سیزده روز بود . دیگر بسیار آرام و سخت شده بود و موهای سفید در شقیقه هایش نشان از سختی زندگیش می داد . به سویش رفتم تا با من سخنی بگوید و کماکان باران می بارید .
- تو همانند شیری از سنگ سخت سرد در غبارشده ای که دیگر کودکان بر گردن تو سوار می شوند . یکبار دیگر نیز نعره بکش ،غرشی بکن . چرا اینگونه خاموش گشته ای و از یاد همراهانت فراموش گشته ای؟ چرا در تو صلابت جنگ نمانده است؟ آیا باید باور کنم که هنوز چشم وحشی جنگل از هر غرش تو باز به خود می لرزد؟ آیا باور کنم که هنوزاز ترس خشم توهر شب کفتارها و لاشخورها از ترس دست به دامن مهتاب می برند؟
وقتیکه حرفهایش به پایان رسید هنوز از آسمان سربی باران می بارید و من از خاطرات گذشته که همچون جنگی حماسی بر فراز آسمان خانه ام به نمایش در آمده بود ، سخت آشفته بودم . فلق بود که شروع به صحبت کردم ، ناگهان آسمان مکثی کرد. .
- کوچه باغی است که از خواب دلهای عاشق سبزتر است و آن عشق ، به اندازه تمامی رودهای عالم جاری است . در آن کوچه تو را ترسی نا شناخته فرا می گیرد و رد پائی می یابی که تا تپه گلهای نیلوفر ادامه دارد . کودکی می بینی که بر تخت سلیمان نشسته است . از او می پرسی و آسمانی خواهد کشید با قلم مو به رنگ آبی و رنگین کمانی خواهد ساخت بر گوشه آن ، تا تورا با خود به سرزمین من بیاورد . و آنروز در آن سرزمین که من نقش آن را خواهم کشید ، در می یابی که تاجی که بر سر من است با خون نقاشی نشده است .
در سرزمین من دشتی خواهد بود از گلهای نیلوفر، دریاچه ای از رنگ و روغن و خانه ای در زیر آسمان آرام خواهم کشید به رنگ خاکستری ، که از آن مهربانی و صفا به عالم هدیه خواهد شد . پس مرا آنروز دریاب .
کد داوينچی

بالاخره بعد از مدتها وقت شد و فیلم کد داوینچی رو دیدم . واقعا نمیشه گفت بد بود ، از نظر تاریخی واقعا قوی بود ولی با کتابش که خوندم تفاوتهائی داشت که میخوام با استناد به انجیل و تورات و یه سری اسناد قدیمی بعضی جاهاش رو موشکافی بکنم . البته توی این مملکت خراب شده آدم نمیتونه هیچ کاری رو با خیال راحت و بدون اضطراب انجام بده . اگه یادتون باشه همین پارسال بود که یک پسر 16 ساله شیرازی رو بخاطر عقایدش انداختن زندان که اونجا هم بعلت فشارهای روانی ناشی از تجاوز جنسی ، خودکشی کرد . خب البته اینجا خواننده هاش کمه و خطری نداره .
من نمیدونم چرا توی دنیا هرگروه و کشور و نژادی که مشکل دار میشن گیر میدن به یهودیا . هیتلر گیر میده ، اروپائیها گیر میدن ، عربها گیر میدن ، ایرانیا گیر میدن . بابا جون خب برین مشکل خودتون رو حل کنید . چشم دیدن بهتر از خودتون رو ندارین؟!
و سه مشکل فیلم از نظر من :
1.ستاره داوود رو بعنوان نماد کافرها معرفی کرد .
2. کسانی که پیرو عیسی و باصطلاح در جامعه صهیون بودن با زنهای جنده رابطه برقرار میکردن و مراسم شیطان پرستی انجام میدادن .
3.داستان مریم مجدلیه (Mary Magdelan) رو دست کاری کرده بود باب طبع خودش تعریف میکرد .
اگه عمری باقی بود و یهو هواپیمائی ، بشقاب پرنده ای ، دستی از آستین الهای توی اتاق ما نیومد هر سه مورد رو با استناد به کتابهای الهی همین اقوام مسیحی توضیح میدم .
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

" به یاد اوریانا فالاچی "
جناب آقای XY
پسر عزیزم ;
سلام
هم اکنون که اولین و آخرین نامه را برای شما می نویسم هنوز شما به این جهان پا نگذاشته اید و من درگیریهای ذهنی شدید و بیمارگونه ای دارم .
مطمئنا بسیار ناراحت و محزون هستید و از اینکه من شما را در دایره تولید و عرضه وارد نکرده ام در دلتان فحشهای خواهر و مادر به من می دهید که باید خدمتتان عرض کنم که اینها در آینده نوامیس خود شما می شوند پس لطفا عفت کلام را حتی در درونتان رعایت فرمائید زیرا شما هنوز ممکن است تبدیل به کوروموزوم هم نشده باشید ، اگر بدنیا بیائید چه خواهید کرد !! اما علل تاخیر در تولدتان را خدمتتان عرض میکنم و مختصری از حال کنونی دنیا برایتان خواهم گفت که شاید علاقه تان نسبت به این دنیا کلا از بین برود . پدر و پسر بایستی رک و بی پرده با یکدیگر سخن بگویند پس با من باش تا حقایق را بشنوی.
راسیتش هنوز مادری مناسب برای تو پیدا نکرده ام چون همانطور که اطلاع دارید حضور شما بدون مادر کلا منتفی است و باید بدانید که مسیح هنوز به اینجا نرسیده است . دختری را در دوره دانشجویی در دانشگاه شمال بسیار دوست داشتم و گمان می کردم که مادری مناسب برای تو باشد ولی این دخترک ترجیح میداد که خود را بزک کند و با بچه کونیهای شمالی لاس بزند و بقول خودش اکیپی به اردو برود . آخر پسر عزیزم خودت اگر در این دنیا بودی هم حالت بهم می خورد چون ما از امپراتوری خورشید هستیم و اگر بخواهی با دختری بمانی که حاضر باشد با شمالیها رفاقت کند و بگذارد این مازنی های تازه به دوران رسیده که رشتیه عقب افتاده هستند چشم چرانیش بکنند ، آیا ارزش آنرا دارد که عمرت را پایش بگذاری؟! باید بدانی که کل این کتاب بی فایده است ، عاشق من هم بود که بود وقتیکه عادتهای بد دارد و حاضر نبود رنجهای زنانه را تحمل بکند به چه درد می خورد. با شمالی حاضر شوی رفاقت کنی معلوم می شود که طرز فکر بالا و شهری ندارد و بسیار ظاهر ساز است . شاید هم خواهر زاده جادوگر بود . می خواهم برایت مادری پیدا کنم رویش را ماه ندیده باشد ، اهل کتاب و فرهنگ و خانواده دار هم باشد .
در باب داستان بگذار بیشتر در مورد این دخترها که موجودات بسیار خطرناکی هستند برایت بگویم کخ ذهن شما خاستگاه آزادی است . طبق این نظریه کافی است که یک مرد را در نظر بگیری ، منطق و صداقت را کم کن و بجایش دوروئی و موذی بودن را اضافه کن که جواب معادله میشود یک دختر . در مورد این پسر گم شده که از روی تجربه برایت می گوید اینگونه بوده است :
در صف بانک ایستاده ای در آن شلوغی آنچنان سینه اش را محکم به بازویت می چسباند که سینه اش از کرستش جدا می شود و در حالیکه حلقه ازدواج هم در دست دارد. در دانشگاه میخواهی کپی بگیری دخترک می آید جلویت می ایستد . یک دنده عقب و یک رکوع بعد از آن در جلوی اینهمه دانشجو!! یکبار دیگر خواستم کپی بگیرم دستم را روی سکوی جلوی انتشارات گذاشته بودم که دختری خم شد و سینه اش را روی دستم خواباند . در تاکسی هم که نگو ! با فاصله 500 کیلومتری از آنها میشی و میبینی که خودشان به طرف در میکشند ، دوباره فاصله را بیشتر میکنی و درست وقتیکه حواست جای دیگری است میبینی که پایش را به پایت می چسباند در حالیکه زاویه بین دو پایش 90 درجه شده است . یکبار در پارتی که بودم در همهمه وشلوغی رقص ، دختری که با نامزدش آمده بود دستش را از قبل به شکل کاسه کرده بود و وقتیکه در تاریکی جلوی من میرقصید خشتک من را محکم گرفت .
بگداز بیشتر نگویم که حال خودم نیز دارد بهم میخورد . از زنهای شوهر دار گرفته تا همه دخترهای فامیل و آشنا که جلویت خم می شوند و به چشمانت زل میزنند که آیا سینه هایشان نگاه میکنی و کارهای دیگر که شرم دارم از آنها با تو بگویم !!خواستم بدانی که هرگز نمی شود به دختری اعتماد کرد .آنهایی که ادعاها دارند چه غلطها که نمی کنند وای بحال آنها که با هر خری نیز در ملا عام لاس میزنند و چشم می چرخانند . خانه مجردی یکی از دوستانم بودم که دوست دختر سابقش که دیگر متاهل شده یود تلفن کرد و بعد از گریه های فراوان که من از پخش تلفن می شنیدم با آن لهجه آذری گفت که دوست دارم بچه اولم از تو باشد!!پس به من حق بده تا چشم و دلم بترسد .
پسر عزیزم من در طول زندگیم انسانی با دین و مذهب نبودم ولی به اخلاقگرائی اعتقادی راسخ داشته و دارم بخاطر همین است که تا به امروز در سن 23 سالگی به سر میبرم چراغ شهوت را رو به این دختران شهوت ران قرمز نگه داشته ام . شاید عده ای از روی اینکه کسی به سمتشان نمی رود به اخلاق کشیده میشوند ولی من در میان این ازدحام میخواهم پاک باقی بمانم هرچند که بسیار سخت است چون کنترل آتش شهوت بسیار سخت است .
راسیتش پدرت در یافتن مادری مناسب برای تو بسیار احمق و بی خرد عمل کرده است چون همان موقعی که خودم را به همچین دختری از نظر روحی وابسته می دیدم دخترهای زیادی بودند که از دست دادم و از همه بهتر دختری بود به نام سمیرا سل.... که کامپیوتر میخواند ولی من در این میان فقط دخترکی ترک را می دیدم که دوستانش از بدنام ترین دختران دانشگاه ما بودند و من ابلهانه گمان می کردم دلیل نمی شود هر کسی مثل دوست ویا خواهرش باشد چون خود من اینگونه نبودم . دوستهای من اکثرا به فکر کردن بودند . به دخترها پیشنهاد ازدواج میدادند و بعد از اینکه با سکس از او خسته میشدند بهانه ای می آورند و رابطه را بهم میزدند ولی پدرت هرچند که دوستانش او را در مورد عشق و علاقه سالم ، چیز خل خطاب می کردند به راه خود هنوز ادامه میدهد و پشیمان نیست که چرا اینهمه دختر که شاید اگر برایت از دوره دبیرستان بشمارد فراتر از 100 باشد ولی هرگز آلوده نشده است چون دلش نمی خواهد که تو نیز مانند بسیاری از این کودکان که چشمشان را از مادر و پدری هرزه به این جهان میگشایند باشی . معذرت میخواهم که شاید هرگز چشمانت این دنیا را نبیند چون نمی توانم چشمهایم را ببندم . اگر بسته بودم که این اولین دخترکی نبود که من را میخواست شاید چندین سال قبل به دنیا آمده بودی.
از دختر که بگذریم دنیا بسیار قشنگ تر و با صداقت می شود و میتوانی زیبایی هایی را در آن بیابی . لمس کردن اشیا و محیط اطراف با انگشتان بسیار لذت بخش است . اسشتمام بوهای طبیعت خود به سختیهای فراوان زیستن می ارزد . رویا دیدن بسیار آرامش دهنده است ولی اینروزها پدرت آشفته و بیمارگونه است و خوابهای آشفته میبینید . مثل آن می ماند که درسیاهچالی گرفتار شده ام که آن را خود ساخته ام .معذرت میخواهم که انسانی خطاکار هستم در دوست داشتن و به هدر دادن زندگی ...
وعده ما باشد در آنروز در تل عاشقون!!
شما کدوم گروه هستين؟!
من قبلا اعتقاد داشتم که عشق فقط یک نوع سرگرمیه ، یک تفریح دوره ای که با غم فراق شروع میشه و بعد از وصل ، وقتیکه دیدگاه دو طرف نسبت به معایبی که تا قبل از این در معشوق نمیدیدن روشن میشه باعث میشه که کم کم از همدیگه دور بشن . پسر رویای دختر خوشگل ، نجیب و باکره رو توی سرش داره که تا حالا دست کسی بهش نخورده باشه و دختر هم یک شاهزاده رو تصور میکنه که میاد و اونو نجات میده از دنیای تاریکی که توش گرفتار شده . البته این اعتقادات اشتباه نیست ولی دیدگاه کاملی به فرد نمیده . من وقتیکه در اسفند 83 به دختری علاقه مند شدم و تمام قواعد بازی رو زیر سئوال دیدم ، باعث شد تا دقیقتر به موضوع نگاه کنم .
من سه مدل عشق رو بیشتر نمی شناسم :
1. عشق سکسی
2. عشق افلاطونی
3. عشق عقلانی
1. عشق جنسی
این عشق پر هیجانترین عشقیه که میتونه وجود داشته باشه . یک مرد اگر تونست با نگاه کردن به باسن و سینه های یک دختر یا یک زن تحریک بشه و از اندام و چهره اش خوشش بیاد ، عشق مورد نظر ما شکل میگیره . انسان های ابله و ابتدائی جامعه که نقش پیشرو در به هدف رسیدن فئودالها و کاپیتالیستهای جامعه رو بعهده دارن عموما از این راه عاشق میشن . ولی یک اشتباه توی کار اونها وجود داره و اینه که اونو با عشق افلاطونی اشتباه میگیرن و علتش اینه که درک صحیحی از احساساتشون ندارن . با عشق جنسی تشکیل خانواده میدن و بعد از چند سال و یا شاید کمتر که ماه عسل پر از حرارت شهوتشون کمی سرد میشه با نگاه کردن به باسن بقیه خانمها به این فکر فرو میرن که چرا من فقط باید با یکی رابطه جنسی داشته باشم و زن و مردشون مثل انگل میوفتن تو جامعه تا یه شکار تازه پیدا کنن تا شاید اون شهوتی که اسمش رو عشق گذاشتن فروکش کنه. یک مدل جدیدش هم اینه که بشینن پای کامپیوتر و 500 تا آدم رو توی ارکات و 360 و امثالهم به لیست دوستاشون اضافه کنن تا عقده تنهائیشون رو با یک مشت آدم تشنه آماده شنا فروکش کنن .
البته نوع صحیح این نوع عشق در غرب وجود داره . افراد آزادانه تمایل جنسیشون رو به طرف همه کسانی که تحریکشون میکنن میبرنن و اگر یکی تونست ارگاسمشون بکنه تا مدتی که این توانایی رو داره باهاش میمونن و باعث میشه خیلی ها تا سنین بالا مجرد بمونن و Open Relationship داشته باشن و در سکس Straight باشن .البته در مواردی هم ازدواج میکنن و آشکارا و یا مخفیانه با افراد دیگه ای هم رابطه جنسی و یا عاطفی برقرار میکنن . نباید فکر کنیم که این افراد همیشه مضطرب و عصبی هستن چون اعتقادات معنوی ندارن و فقط افرادی دچار اضطراب و عذاب هستن که در سنین جوانی بخاطر اینکه نتونستن عطش شهوتشونن رو فروکش کنن در این راه افتادن و از زندگی سیر میشن و به سایه ها پناه میبرن.
2. عشق افلاطونی
زیبا و رمانتیک ، غم فراق ، اولین بوسه بر لب معشوق ، دزدانه معشوق را تعقیب کردن ، قربانی کردن خود برای معشوق ، عشقی آمیخته با نفرت ، رویاهای ناراحت کننده دیدن معشوق با دیگری ، ترس از مادی بودن معشوق ، ترس از خیانت معشوق به عشق بی پایانش
و زیباترین و شاعرانه ترین احساسات پاک که از خود معشوق هم فراتر میره .اکثرا یک طرفه اتفاق میوفته و باعث ناراحتی شدید و کمپلکس های روحی میشه و یا ممکنه معشوق با زیرکی عاشق رو به بازی بگیره و اون رو به عشق جنسی ببره و یا بدتر از اونی که میشه تصورش رو کرد . اول از نظر روحی مثل یک دوست رفتار کنه ولی یکهو در یک بحران روحی تنهاش میذاره و در برابر درخواستهای دختر بگه کار دارم و گرفتارم تا وقتیکه دختر ناتوان شده و بهش احتیاج داره باعث میشه تا دختر در بسیاری از موارد حاضر بشه جسمش رو در اختیار اون شیطان در قالب دوست قرار بده و خودش رو در معرض نابودی قرار بده .
پس عشق افلاطونی همونیه که بهش میگن Love is blind.
بحث در مورد اینکه آیا این عشق حاصل از معنویت نیست رو در بخش نتیجه گیری میگم .
3.عشق عقلانی
بهترین و کم خطرترین نوع عشق . همه انسانهای دنیا احتیاج به سکس دارن ولی احتیاج به حیا و وفاداری هم دارن . حتی انسانهایی که به خدا اعتقاد ندارن به این قانون فیزیک که حتی به اعمال انسانها هم ربط داره و میگه هر عملی یک عکس العملی داره اعتقاد دارن . پس اونایی که فکر میکنن که تا قبل ازدواج هر کاری بکنن و بعد یه آدم پاک رو گرفتار خودشون بکنن باید بدونن که همچین خبرایی نیست و من خودم بالشخصه نمونه های زیادیش رو دیدم . مطمئن باشین که یکی گیرتون میاد که جواب همون کارهای یواشکی یا بقول خودشون گفتنی زرنگ بازیه و یکی لنگه خودتونه . پس اگه دوست دارید که جفتتون پاک و نجیب باشه باید خودتون هم اینجوری باشین . اخلاقگرا باشید چون خیانت چه قبل از ازدواج و بعد از ازدواج دامنگیر خودتونه . همیشه مضطرب و عصبی میشید .
فقط باید بدونید که باید عشق افلاطونی رو داشته باشید ، سکس روفقط برای اونی که مطمئن هستین جفتتونه نگه دارید و علاوه بر اینها ببینید که چه چیزهای دیگه ای از جفتتون میخواین و با عقل رابطه رو پیش ببرید تا همیشه پاک و محفوظ باشید و در بهشت موعود که درون ذهن خودتون بوجود میاد زندگی کنید . مطمئن باشید وفاداری و عشق افلاطونی که با عقل آمیخته شده از تحریکهای جنسی و تنوع طلبی در جنس مخالف خیلی با ارزش تره و میتونه به قلب شما آرامش ببخشه...
نقطه صفر
There's no reason, there's no compromise
Change in seasons, living the high life
I don't know you so don't freak on me
I can't control you, you're not my destiny
Straight out of line
I can't find a reason why I should justify my ways
Straight out of line
I don't need a reason, you don't need to lie to me
I'll confess this: you're my tragedy
I laid you to rest just as fast as you turned on me
Gone forever, banished the memories
this pain's a pleasure a masked by your mysteries
Straight out of line
I can't find a reason why I should justify my ways
Straight out of line
I don't need a reason, you don't need to lie to me
Lie to me
Straight out of line
I can't find a reason why I should justify my ways
Straight out of line
I don't need a reason, you don't need to
Don't need to lie to me
Lie to me
Lie to me
Lie to me
